تبلیغات
روزنامه دیواری - زندگینامه سرتیپ خلبان آزاده "حسین لشگری
لطفا نظر بگذارید...

زندگینامه سرتیپ خلبان آزاده "حسین لشگری

2 بهمن 87 08:03 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: دفاع مقدس (برای شادی ارواح طیبه شهداء صلوات) ،
در 20 اسفند 1331 در روستای ضیاآباد قزوین، خداوند پسری به خانواده لشگری اهدا کرد که نام او را حسین گذاشتند. او دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد. همان موقع با درجه گروهبان سومی در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام می گرفت، حضور داشت و با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا گردید. پس از آن شور و شوق فراوانی به حرفه خلبانی در وی ایجاد شد؛ به طوری که پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی درآمد. در سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستوان دومی به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف – 5 مشغول به خدمت شد. ابتدا در پایگاه تبریز مشغول به کار بود ولی با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاه های مرزی جنوب و غرب کشور، برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی به دزفول منتقل گردید. فراخونی به دزفول
یکی از روزهای گرم شهریور 1359 و فصل چیدن انگور بود و در دشت ضیاآباد تا جایی که چشم کار می کرد، تاک های انگور خودنمایی می کردند. آن روز هم مثل چند روز گذشته حسین به مزرعه رفته بود تا در چیدن انگور به پدرش کمک کند ولی مدام دلشوره داشت. لذا با همسرش که تهران بود تماس گرفت. او گفت تلگرافی از پایگاه هوایی دزفول برایش رسیده. حسین بلافاصله از خانواده اش خداحافظی کرد و به سمت تهران راه افتاد. وقتی متن تلگراف را خواند متوجه شد که بر اثر شدت حملات عراق به مرزهای جنوب و غرب کشور، پایگاه دزفول در حالت آماده باش قرار دارد. او از همسرش خواست در تهران نزد خانواده اش بماند زیرا که هوای دزفول بسیار گرم بود و علی اکبر فرزندشان فقط چهار ماه داشت. همسرش می گفت
- زود بیا و من و علی اکبر را به دزفول برگردان خیلی دلتنگ می شویم!
و حسین گفت:
- اگر خدا بخواهد 15 روز دیگر!
اما ندایی در وجودش می گفت شاید دیگر هیچ وقت آنها را نبینی. می خواست وصیتش را به همسرش بگوید. نگاهی به همسرش کرد. او جوان بود و فقط یک سال و چهار ماه از زندگی مشترکشان می گذشت. به خدا توکل کرد و گفت:
- دوست دارم اگر هر زمان اتفاقی برای من افتاد، مسئله را شجاعانه تحمل کنی!
اشک از چشمان همسرش جاری شد و حسین یک بار دیگر به سراغ علی اکبر رفت و او را لمس کرد و سعی کرد چهره معصوم او را برای همیشه به خاطر بسپارد!

صدام قرارداد 1975 الجزایر را پاره کرد
در اخبار روز 26 شهریور 1359 صدام طی نطقی در جلسه مجمع ملی عراق به صورت یک جانبه قرارداد 1975 الجزایر را ملغی اعلام کرد و نامه را جلوی تلویزیون پاره کرد و هشدار داد ایران حق کشتیرانی در اروند را ندارد و عراق حاکمیت نظامی خودش را بر این آبراه اعمال خواهد کرد. آن روز عراق در مناطق مهران و قصرشیرین و همچنین پاسگاه های برزگان، سوبله، صفریه، رشیدیه، طاووسیه، دویرج و فکه عملیات نظامی انجام داده بود و در مقابل خلبانان پایگاه هم بر روی آنها آتش ریختند و تا اندازه ای مانع از کار آنان شدند. لشگری همان روز به فرمانده پیشنهاد انجام ماموریت داد و قرار شد فردا برای جوابگویی به تجاوزات عراق تانک ها و توپخانه دشمن را که درمنطقه زرباتیه شناسایی شده بود، منهدم کنند.

اعزام به عملیات
صبح روز 27 شهریور 1359 با صدای زنگ ساعت از خواب برخاست و پس از نماز لباس پوشیده و به گردان پرواز رفت. جناب سرگرد ورتوان هم آن جا بود. به اتفاق برگه ماموریت را باز کرده و برای هماهنگی به اتاق توجیه رفتند. لشگری پیشنهاد داد هنگام ورود به خاک عراق در ارتفاع پایین پرواز کنند و با فاصله هدف را رد کرده و هنگام بازگشت به خاک خودمان هدف را بزنند. ولی سرگرد ورتوان که فرمانده عملیات بود این پیشنهاد را نپذیرفت و قرار شد در ارتفاع هشت هزار پایی و با سرعتی حدود 900 کیلومتر در ساعت عملیات آغاز شود. پس از توجیه به اتاق تجهیزات پروازی رفته و آماده شدند.
هواپیمای لشگری مسلح به راکت بود و لیدر او ورتوان بمب می زد. پس از بازدید هواپیما از نظر فنی، فرم صحت هواپیماها را امضا کرده و به مکانیسین پرواز دادند و لحظاتی بعد هر دو هواپیما سینه آسمان را شکافت.

هواپیما هدف قرار گرفت
آن روز آنها دومین دسته پروازی بودند که در خاک عراق عملیات می کردند. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشیار کرده بود. لذا به محض عبور از مرز گلوله ها به سمت آنها شلیک شد. اندکی بعد هواپیماها روی نقطه هدف رسیدند. گرد و خاک ناشی از شلیک توپخانه عراق وجود هدف را مسجل کرده بود. هر دو برای شیرجه آماده شدند. کمی جلوتر در پناه تپه ای چندین دستگاه تانک و نفربر استتار شده بودند. لشگری از لیدر اجازه زدن هدف را می گیرد. قرار بود هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگر را رد کرده هدف ها را منهدم کنند. لشگری زاویه مخصوص راکت را به هواپیما داد و نشان دهنده مخصوص را روی هدف تنظیم کرد اما ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان کنترل خود را از دست داد. حسین لشگری مضطرب شده بود. او نمی دانست که چه بر سر هواپیما آمده است. ولی فورا بر خود مسلط شده و سعی کرد هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کند.

ادامه ماجرا ا ززبان خود سرتیپ لشگری:
به هر نحو توسط پدال ها سکان افقی هواپیما را به سمت هدف هدایت کردم. در این لحظه ارتفاع هواپیما به 6000 پا رسیده بود و چراغ هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شد. شاسی پرتاب راکت ها را رها کردم در یک آن 76 راکت روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش زیر پایم ایجاد کرد.
از این که هدف را با موفقیت زده بودم بسیار خوشحال بودم. ولی می دانستم با وضعی که هواپیما دارد قادر به بازگشت نیستم. درحالی که دست چپم بر روی دسته گاز موتور بود دست راستم را به سمت دکمه ایجکت بردم. دماغ هواپیما در حالت شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانم بزرگ و بزرگ تر می شد. تصمیم نهایی را گرفتم و با گفتن شهادتین دسته ایجکت را کشیدم و از این لحظه به بعد دیگر چیزی یادم نیست.

اسارت
وقتی چشمانش را باز کرد همه چیز تیره و تار بود. به زحمت می دید که در مقابلش سربازان مسلح عراقی به صورت نیم دایره او را محاصره کرده اند. دست ها را بالا برد تا دشمن بفهمد که اسلحه ندارد و تسلیم است. ستوانی به او نزدیک شد و دستش را گرفت و بلند کرد و کمک کرد تا چتر و جی سوت را از خودش جدا کند. (جی سوت لباس مخصوصی است که نوسانات فشار جی را برای خلبان کنترل می کند.) دود غلیظی همراه شعله از پشت تپه به هوا بلند بود و لاشه هواپیما دقیقا روی هدف افتاده بود و با بنزین زیادی که داشت منطقه وسیعی را به آتش کشیده بود. این تجهیزات عراقی ها بود که در آتش خاکستر می شد و لشگری با این فکر لبخند رضایتی به لب آورد و به آسمان خیره شد. گویی از خدای خود برای این پیروزی تشکر می کرد.
چشمانش را بستند و او را سوار خودرو کردند. کم کم بدنش سرد می شد و درد ناشی از پریدن از هواپیما بر او مستولی می گشت. بند چتر در حالت بیهوشی به گردنش مالیده شده بود و مقداری از پوست گردنش را کنده بود. بند فلزی ساعتش به جایی اصابت کرده و همراه با مقداری از پوست دستش کنده شده و لب پایینش هم پاره شده بود و به شدت خونریزی داشت. وقتی به مقر رسیدند سربازان و درجه داران عراقی شروع به هلهله و خوشحالی کردند. از این که یک خلبان ایرانی را گرفته بودند بسیار خوشحال بودند. یکی از آنها روی لبان زخمی اش آب دهان انداخته بود! چه قدر دلش می خواست جواب او را بدهد ولی افسوس!
با احساس درد ناشی از دوختن لب هایش، به هوش آمد دکتر به زبان انگلیسی به او گفت که مشکل خاصی ندارد فقط دچار گرفتگی عضلات شده که به مرور زمان رفع خواهد شد. دست و پایش را به تخت بسته بودند. چند سرهنگ و ژنرال اطرافش را احاطه کرده و مرتب از او سئوال می کردند:
- کجا را بمباران کردی؟ چرا بمباران کردی؟ و...
از درد به خودش می پیچید و توانایی این که سر و گردنش را برگرداند نداشت. بازجوها این موضوع را فهمیدند و اتاق را ترک کردند. او ذهنش را به عقب برگرداند و به همسر و پسرش فکر کرد. چه قدر دلش برای آنها تنگ شده بود.

لحظات خداحافظی و شنیدن خبر اسارت از زبان همسر لشگری
صبح پنجشنبه 26 شهریور بود. حسین از دزفول زنگ زد و حال علی را پرسید. هر چه از او خواهش کردم اجازه بدهد به دزفول برگردم قبول نکرد. شب بدون هیچ دلیلی خوابم نمی برد و کلافه بودم. صبح جمعه دلشوره داشتم و مرتب منتظر خبر بدی بودم. ساعت 9 صبح تلفن زنگ زد. شخصی از ستاد نیروی هوایی بود و آدرس خانه را می خواست. هر چه اصرار کردم بگوید چه خبر شده قبول نکرد و گفت تلفنی نمی شود. به ناچار آدرس منزل پدرم را دادم و به انتظار نشستم. کمی بعد یک سرهنگ آمد و بعد از کلی حاشیه رفتن، خبر اسارت او را به من داد. به حال خودم نبودم و فقط آرزو می کردم کاش اشتباه شده باشد. وقتی به خود آمدم شنیدم که سرهنگ می گفت:
- ما داریم تلاش می کنیم از طریق سیاسی او را پس بگیریم.
در آن حال فقط دوست داشتم به خانه برگردم. شهید فکوری فرمانده نیروی هوایی آن زمان با من تماس گرفت و ضمن توصیه به صبر و بردباری، گفتند هواپیمای سی – 130 برای بردن ما به دزفول آماده است. 30 شهریور به همراه پدرم و بچه به دزفول رفته و پس از بسته بندی لوازم مورد نیاز، فردای آن روز به تهران بازگشتیم. قرار بود با هواپیما به تهران برگردیم ولی به دلیل بمباران فرودگاه مجبور شدیم با اتوبوس بیاییم. از آن به بعد برای یک زن 18 ساله و یک بچه 8 ماهه فقط تنهایی بود و تنهایی!

لشگری اولین خلبان ایرانی که به اسارت درآمد
به یاد دوران آموزشی افتاده بود. استادان می گفتند در اسارت نباید دروغ بگویید فقط به 4 یا 5 سئوال که مربوط به نام درجه، نوع هواپیما و پایگاه مربوطه است باید جواب داده شود و لاغیر. از آن پس هر بار که برای بازجویی از او می آمدند، به جز همان سوال های اولیه، به اکثر پرسش های آنها جواب "نمی دانم" می داد و می گفت:
- من یک خلبان تازه کارم و این مسایل به من مربوط نمی شود.
به یاد آورد زمانی را که در یکی از بازجویی ها سرهنگ عراقی از او پرسیده بود:
- ارتش ما می تواند تا 2 سال آینده بدون کمک خارجی مقاومت کند ارتش شما چطور؟
و او با افتخار گفته بود:
- ارتش ما تا هر وقت که نیاز باشد می تواند مقاومت کند.
و این باعث خشم آن سرهنگ شده بود و دوباره پرسیده بود:
- رابطه مردم با خمینی چگونه است؟ مردم برای براندازی این رژیم به چه چیزی امیدوارند؟
و او جواب داده بود:
- مردم خودشان رژیم را انتخاب کرده اند و برای حفظ آن هم مقاومت می کنند.
این بار دیگر سرهنگ نتوانسته بود جلوی خشم خود را بگیرد و لگد محکمی به پهلوی او زده بود. این بازجویی ها بارها و بارها تکرار شدند ولی هربار بازجوهای عراقی نا امیدتراز قبل بازگشته بودند!
سه روز به همین منوال گذشت. صبح روز چهارم دوباره چشمان او را بستند و با خودرو به محل جدیدی بردند. او را وارد اتاقی کردند و باز هم همان سوال های تکراری را پرسیدند. وقتی از جواب گرفتن مایوس شدند، شروع کردند به شکنجه. ابتدا به بدنش برق وصل کردند. حس می کرد تمام مفاصل بدنش از هم جدا می شوند. در فواصل قطع و وصل برق مرتب به او می گفتند:
- حرف بزن والا پشیمان می شوی.
او اولین خلبان ایرانی بود که به اسارت درآمده بود و عراقی ها می خواستند قدرت تحمل شکنجه خلبانان ایرانی را محک بزنند. لذا می خواستند به هر نحو ممکن لشگری را به حرف بیاورند. پس از این که وصل کردن برق جواب نداد، مچ پاهای او را محکم بستند و شروع کردند به فلک کردن با کابل. اما لشگری با توکل به خدا ساکت ماند. او به هیچ وجه قصد حرف زدن نداشت. آن قدر او را فلک کردند تا از هوش رفت. وقتی به هوش آمد دید در سلولی بسیار کثیف که دیوارهای جگری رنگ دارد افتاده. کمی بعد یک نقشه مقیاس بزرگ از ایران به همراه یک خودکار از دریچه توی سلول افتاد و صدای نگهبان آمد که می گفت:
- سرگرد دستور داده هر چه فرودگاه و پایگاه و باند پروازی دارید روی نقشه مشخص کن! تا یک ساعت دیگر می آیم آن را می برم.
خودکار و نقشه را به کناری انداخت و به فکر فرو رفت...
 
Image

با شما همکاری نمی کنم
کمی بعد نگهبان وارد سلول شد و او را به اتاق مدیر زندان برد. او سرگردی مودب بود که انگلیسی را به خوبی صحبت می کرد. نقشه را که نگهبان به دستش داده بود نگاهی کرد و گفت:
- هیچ کدام از پایگاه های خودتان را مشخص نکرده ای؟
لشگری جواب داد:
- برابر قرارداد ژنو شما فقط می توانید 4 الی 5 سوال از من بپرسید شامل اسم، درجه، هواپیما، پایگاه و فرمانده.
سرگرد با آرامش سیگاری به او تعارف کرد و از کشوی میزش یک نقشه درآورد که لشگری با نگاه کردن به آن مبهوت ماند. تمام پایگاه های ایران با رنگ های مختلف نشانه گذاری شده بودند. ارتفاع و سمتی را که یک خلبان برای رسیدن به پایگاه نیاز داشت، بنزین مصرفی، سمت باد و سرعت مورد نیاز به صورت دقیق و مرتب مشخص شده بود. از نظر پروازی و ناوبری نقشه کاملی بود و این برای خلبانان عراقی یک امتیاز بزرگ به حساب می آمد.
سرگرد که با غرور و تکبر لبخند می زد، به لشگری نزدیک شد و گفت:
- ما حتی اطلاعاتی بیشتر از این را هم در مورد نیروهای مسلح شما داریم و هر وقت بخواهیم از آن استفاده می کنیم.
ناگهان خاطره کودتای نافرجام نوژه و سروان نعمتی خائن که از ایران گریخت و به عراق پناهنده شد، در ذهن لشگری جرقه زد.

حمله سراسری عراق
روز 31 شهریور 1359 مصادف با 22 سپتامبر 1980 ساعت 13 نیروی هوایی عراق بخش عمده ای از قلمرو جمهوری اسلامی ایران را مورد تجاوز قرار داد و مناطقی را در ده شهر بزرگ ایران بمباران کرد. ساعت 16 همان روز نیروی هوایی و زمینی عراق در غرب دزفول با دو لشکر آماده و مجهز وارد عمل شدند. یکان تیپ 17 زرهی عراق تا پایان روز 31 شهریور خود را به دامنه های غربی ارتفاعات حمرین رساند و با استفاده از تاریکی شب از آن عبور کرده و در ساعت 30/5 روز اول مهر موفق می شوند پاسگاه مربوطه را به تصرف درآورده و کلیه افراد آن را اسیر یا شهید نمایند. واحد دیگری از تیپ 17 زرهی به پاسگاه چم سری و نهرعنبر که در غرب رودخانه دویرج قرار دارد حمله کرده و آن را به تصرف خود درمی آورند.

اولین حمله توسط نیروی هوایی
نیروی هوایی ایران تنها پشتیبان موجود برای نیروی زمینی در تمامی منطقه نبرد بود و به همین دلیل درخواست از نیروی هوایی هر لحظه بیشتر می شد. خلبانان شجاع نیروی هوایی 2 ساعت پس از اولین حمله هوایی دشمن در بعد از ظهر 31 شهریور دو پایگاه مهم هوایی عراق به نام های الرشید و شعیبیه در حومه بصره را به شدت بمباران کردند و صدمات جبران ناپذیری به این دو پایگاه وارد آوردند. در اولین ساعات بامداد روز یکم مهر ماه با به پرواز درآوردن 140 فروند هواپیمای جنگنده و حمله به پایگاه ها و مراکز نیروی هوایی عراق، درسی فراموش نشدنی به دشمن متجاوز دادند.
در این عملیات جای سرتیپ حسین لشگری خالی بود! او در سلول خود فقط گاه گاهی صدای انفجار و عبور هواپیماها و آژیرها را می شنید و آرزو می کرد کاش او هم سوار بر هواپیمایش در دل آسمان بود.

اعدام ساختگی!
شاید به دلیل خشم ناشی از صدمات جبران ناپذیری که تیز پرواران هوانیروز به پایگاه های الرشید و شعیبیه وارد آورده بودند و یا شاید به دلیل این که می خواستند روحیه سرتیپ لشگری را خراب کرده و رعب و وحشت در دلش بیفکنند بود که همان شب (31 شهریور) به سلولش آمده چشم ها و دستانش را بستند و او را به میدان تیر بردند و اطراف او را به رگبار بستند. سپس خنده کنان او را به سلولش برگرداندند.

دیدار با اولین هموطن
در هفتمین روز جنگ همان روزی که صدام خواستار آتش بس فوری شده بود، دوباره او را باچشمان بسته سوار خودرو کردند و به خانه بزرگی بردند که هفت یا هشت اتاق خواب داشت و یکی از آنها را در اختیارش گذاشتند. مشخص بود که در اتاق های دیگر هم اسیران دیگری را نگهداری می کنند. وضعیت در آن جا از لحاظ غذا و داشتن ملزوماتی مثل صابون و حوله و مسواک و غیره کمی بهتر بود ولی در آن جا هم عراقی ها از آزار و اذیت روحی دست برنمی داشتند. مثلا یک قاب عکس بسیار بزرگ از صدام حسین را بالای تختش نصب کرده بودند و هر روز با ایما و اشاره به عکس می پرسیدند خوب است؟ و چه قدر لشگری دلش می خواست جواب دندان شکنی به آنها بدهد.
چند روز به همین منوال گذشت تا این که روزی دوباره چشمان او را بستند و سوار خودرو کردند ولی این بار چند ایرانی دیگر هم با او بودند. او به آهستگی از بغل دستی اش پرسید اسمت چیست جواب شنید سروان رضا احمدی. لشگری هم خودش را معرفی کرد. نگهبان مرتب تذکر می داد حرف نزنید اما یکی از افرادی که آن جا بود گفت:
- لشگری خیالت راحت باشد ایران می داند که تو زنده ای.
و با این حرف نوری از امید در دل اوتابید.
پس از این که کلی در خیابان ها گشتند دوباره آنها را به ساختمانی که سلول لشگری در آن بود بردند همه نگهبان ها او را می شناختند یکی از آنها با تمسخر گفت:
حسین، دزفول تمام شد خوزستان رفت.
و او در جواب گفته بود:
- خدا بزرگ است باید منتظر آخر کار باشیم!

ارتباط از طریق مورس
چند روزی گذشت. حالا که می دانست دوستانش هم در همان اطراف هستند. تحمل تنهایی سلول زجرآورتر شده بود. کمی فکر کرد به یاد آورد در دوران دانشکده مورس زدن را خوانده است. بیشتر فکر کرد و از ذهنش یاری گرفت و درس های دوران دانشجویی را به یاد آورد و شروع کرد به مشت کوبیدن به دیوار. (حروف الفبای مورس به ترتیب شماره گذاری می شوند به طور مثال الف (1) ب (2) و... برای ارسال آن به تعداد شماره هر حرف ضربه زده می شود و بین هر حرف و شروع حرف بعدی کمی مکث می شود. پس از ارسال گیرنده تعداد ضربه های زده شده را یادداشت می کند و آنها را پشت سر هم قرار داده و پیام را می خواند.) فرشید اسکندری در سلول کناری او محبوس بود. او ابتدا منظور لشگری را درک نمی کرد و فقط ضربه هایی به دیوار می زد ولی به مرور زمان گویی او هم دروس دانشکده را به یاد آورد و بدین صورت برقراری ارتباط بین سلول ها آغاز شد. نگهبانان عراقی که موضوع را فهمیدند بسیار عصبانی شده و پیوسته به دنبال بهانه ای برای آزار و اذیت بیشتر زندانی ها بودند. ولی با این وجود ارتباطات همچنان ادامه داشت. تا این که چند روز بعد لشگری را به سلول اسکندری انتقال دادند. البته یک خلبان دیگر به نام احمد سهیلی هم در آن جا حضور داشت. چه لحظات شیرین و به یاد ماندنی برای آنها بود. دیگر احساس تنهایی نمی کردند و گویی روح تازه ای در کالبدشان دمیده شده بود.

نشان دادن فیلم پیروزی سربازان عراقی تیز پروازان را مصمم تر می کند
پس از شام، نگهبان سه پارچه سیاه چشم بند به داخل سلول انداخت و گفت:
- آماده شوید.
و کمی بعد همه اسرا را به ترتیب از سلول هایشان خارج کرده و به سالنی بردند که برای لشگری غریبه نبود زیرا چندین بار آن جا شکنجه شده بود! وقتی چشم های همه را باز کردند، هر کس با دیدن دوست و آشنایی به طرفش می دوید و همدیگر را در آغوش می گرفتند. ناگهان در باز شد و یک عراقی با لباس شخصی وارد شد. بعد از او چند سرباز که تلویزیون و ویدئو در دست شان بود وارد سالن شدند. او وسط سالن ایستاد و با غرور خاصی به لهجه عربی گفت:
- الان فیلم پیروزی سربازان عراقی را خواهید دید آنها توانستند از کارون بگذرند و محمره (خرمشهر) را فتح کنند.

خرمشهر زیر آتش
حدود سی نفر از خلبانان نیروی هوایی در آن جا حضور داشتند و دشمن سعی داشت با نشان دادن این فیلم غرورشان را جریحه دار کند. تانک های عراقی با بیرحمی تمام خانه ها و مغازه های خرمشهر را تخریب می کردند. بعضی از خلبانان تحمل دیدن آن صحنه ها را نداشتند و سر را به زیر افکنده بودند. در دل آن تاریک روشنای اتاق تنها چیزی که به وضوح دیده می شد خشم و نفرتی بود که از چشمان این عقابان تیزپرواز می تراوید. دیدن آن فیلم باعث شد همه خلبانان مصمم شوند با وجود هر زجر و شکنجه ای آن دوران را تحمل کرده و پیش دشمن سر فرود نیاورند و این دقیقا عکس آن چیزی بود که عراقی ها می خواستند!
چند روز بعد لشگری و تعداد دیگری از اسرا را به مکانی برده و از آنها خواستند در قبال معرفی شان به صلیب سرخ و برقراری ارتباط با خانواده هایشان در رادیو و تلویزیون صحبت کنند. لشگری گفت:
- من فقط در صورتی صحبت می کنم که وسط اخبار و به صورت زنده باشد و جواب سوالها را نیز خودم شخصا بدهم و اگر مرا مجبور کنید حالتی را نشان خواهم داد که بیننده بفهمد مرا به زور آورده اید.
و جواب شنیده بود:
- این خارج از اختیارات ماست.
و آنگاه با خشم او را به سلولش بازگردانده بودند و این شاید از ثمرات همان تصمیمی بود که بعد از دیدن فیلم گرفته بودند!

زندان ابوغریب

دانشور بارها به عراقی ها گفته بود می خواهد با مسئول زندان صحبت کند. پس از چند بار تذکر روزی مسئول زندان آمد و در جواب خواسته های اسرا گفت:
- وضع اسیران عراقی در ایران خیلی از شما بدتر است و ایرانیان حتی بعضی از اسیرانی را که مخالفت می کنند می کشند.
سرگرد خلبان شروین از جا برخاست و گفت:
- شما کاملا در اشتباهید در اوایل جنگ که درایران بودم می دیدم که اسیران عراقی در بهترین شرایط زندگی می کنند و امتیازات زیادی از جمله نامه نگاری با خانواده هایشان، ورزش و هوا خوری و غیره دارند درحالی که شما حتی به قرارداد ژنو هم احترام نمی گذارید.
شروین با صدای بلند تری ادامه داد:
- اگر شما فکر می کنید ایران اسیران شما را می کشد، شما هم می توانید ما را بکشید ولی حالا که زنده نگه داشته اید باید قوانین ژنو را در مورد ما اجرا کنید!
جسارت او باعث غرور و افتخار اسرا شده بود. ولی مسئول زندان با خشم فراوان بدون این که چیزی بگوید زندان را ترک کرد. زندانیان با خود فکر می کردند پس در خاک دشمن هم می توان مردانه و با قدرت و شجاعت حرف زد و از دشمن نهراسید و همین فکر باعث شد تحمل آن شرایط کمی آسان تر شود.
16 آذر 1359 چهل نفر از اسرا را که سرتیپ لشگری نیز جزء آنها بود، به زندان ابوغریب منتقل کردند. آنها را به سالنی بردند که حدود 40 یا 50 متر بود با سقفی بلند و دود زده که هیچ گونه منفذی نداشت. لحظاتی پس از ورود آنها در باز شد و چهل نفر از افسران نیروی زمینی که اسیر شده بودند نیز به جمع آنها اضافه شدند. آنها بسیار کثیف و نامرتب بودند و با دست بند به هم بسته شده بودند. وضعیت بسیار بد و زننده ای بود. بوی تعفن همه جا را گرفته بود. سالن برای خوابیدن 80 نفر بسیار کوچک بود. کمبود آب و غذا بیداد می کرد ولی با وجود همه مشکلات آنها سرگرد دانشور را که از افسران نیروی زمینی بود و درجه اش از همه بالاتر بود به عنوان فرمانده انتخاب کردند. او همه را به 8 گروه 9 نفری تقسیم کرد که هر گروه یک ارشد داشت که با فرمانده در تماس بود.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -