تبلیغات
روزنامه دیواری
لطفا نظر بگذارید...

amin_shdhah

23 تیر 88 12:08 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
amin_shdhah


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

www.abrar.ffh.ir

21 خرداد 88 01:06 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
سلام بازدید کنندهای عزیز این وبلاگ دیگر آبدیت نمی شود  به جای آن به آدرس www.abrar.ffh.ir
برای همکاری با ما می تونید به انجمن www.abrar,ffh.comمراجعه کنید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بایزید بسطامی

4 خرداد 88 02:02 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: زندگی نامه وتاریخ ،
ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره حکومت نکبت بار امویان در شهر بسطام از ایالت کومش (قومس) در محله موبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود.

فصیح احمد خوافی تولد او را در سال 131 هجری ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والی ولایت قومس بوده است.

می گویند جد این بینشور بزرگ ایرانی، سروشان زرتشتی بوده و سپس بدین اسلام درآمده است. چنین میماند که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هیچیک از مشایخ تصوف نپوشیده است. گروهی او را امی دانسته و نقل کرده اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می شد و خود نمیدانست؛ گروهی دیگر نقل کرده اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است.

قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هزگز نمیرد. و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود؟ گفت: پیره زنی.

بهر حال جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه یافته است و اطلاع ما در این باره بسیار محدود و ناقص است، ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است بهیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم میشود که وی مردی بزرگ بوده.

به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید، حاصل، هفت بارش از بسطام بیرون کردند. وقتیکه وی را از شهر بیرون میکردند، پرسید جرم من چیست؟ پاسخ دادند: تو کافری. گفت: خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم.

در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار قلمی او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست.

بایزید در اوایل عمر خود به اقصی نقاط ایران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هرجایی باد دیده تیزبین خود چیزی آموخت. برخی نوشته اند که وی شاگرد امام جعفر صادق (ع) امام ششم شیعیان بوده است؛ به روایت سهلکی دوسال برای امام سقائی کرد و در دستگاه امام او را طیفورالسقاء می خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وی را رخصت داد که به خانه خویش باز گردد و خلق را به خدای دعوت کند. این روایت را غالب مآخذ صوفیه ذکر کرده اند. از جمله اینکه: وی مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گویند بعد از هفت سال روزی حضرت به بایزید فرمودند کتابی را از طاقچه اطاق بیاور، بایزید گفت طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود در این مدت شما در این خانه طاقچه ای ندیده ای؟ جواب داد من برای دیدن خانه و طاقچه نیامده ام، بلکه جهت دیدن طاق ابروی آن قبله اولیاء آمده ام. حضرت فرمود: بایزید کار تحصیل تو تمام است باید به ولایت خود رفته و خلق را راهنمایی نموده و آنان را براه حق دعوت نمایی. هنگام بازگشت بایزید از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش که پیره زنی پارسا و پرهیزکار بود، زنده بود.

سهلکی وفات وی را در سال 234 هجری به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمی و قشیری و خواند مــیــر نــیــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاری یا کاتبان بعضی نسخه های طبقات سال 261 هجری درست تر پنداشته اند.

ولی به نظر نگارنده (رفیع) با در نظر گرفتن تطابیق تاریخی، وقایع و تلفیق قول مورخان و نویسندگان صوفیه، بطور نزدیک به یقین تولد بایزید بسطامی در سال 131 هجری و وفاتش در سال 234 هجری در 103 سالگی در بسطام اتفاق افتاده است.

بموجب روایت سهلکی بایزید دو برادر و دو خواهر نیز داشت که از آن جمله وی برادر میانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بایزید کوچکتر بود علی نامیده میشد. بعدها برادرزاده اش ابوموسی که پسر آدم بود به خدمت بایزید درآمد و شاگرد و خادم او شد. بایزید نسبت به ابوموسی علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسی نیز در مواظبت احوال بایزید دقت تمام به کار می بست و در تکریم بایزید بسیار می کوشید.

به روایت سهلکی بایزید از احوال و اسرار خود آنچه را از دیگران پنهان میداشت، پیش این برادرزاده خویش آشکار میکرد. می گویند ابوموسی در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بایزید بگور می برم که هیچکس را اهل آن ندیدم که با وی گویم(راستی هیچ فکر کرده اید که سخنان مورد بحث چه بوده و درجه اهمیت آن تا چه حد بوده است که برادرزاده بایزید در تمام مدت عمر خود هیچکس را نیافته که آنها را با او درمیان بگذارد و ناگزیر آنها را با خود به گور برده است.) هنگام وفات بایزید ابوموسی بیست و دو سال داشت و سالها بعد از بایزید نیز زیست.

ابوموسی نسبت به عموی خویش حرمت و تکریم بسیار بجای آورد. چنانکه هنگام وفات خویش وصیت کرد او را نزدیک بایزید دفن کنند اما قبر او را از قبر بایزید گودتر کنند تا گور او با گور بایزید برابر نباشد.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکرةالاولیاء مینویسد: « نقلست که گفت مردی در راه حج پیشم آمد، گفت، کجا میروی. گفتم به حج. گفت: چه داری؛ گفتم دویست درم، گفت بیا بمن ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اینست. گفت چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم؛ آنچه مراست او فضل اوست نه از فعل من، و گفت کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.»

این رمز و راز والای انسانی را جلال الدین محمد بلخی(مولوی) آزاد اندیش بزرگ ایرانی زیسته در قرن هفتم هجری چنین به نظم آورده است:

بـایـزیـد انـدر سـفـر جـسـتـی بـسـی تـا بـیـابـد خـضـر وقـت خـود کـسـی

دیـد پـیـری بـا قـدی هـمـچـون هـلال بـود در وی فـر و گـفـتـار رجـــال

بـایـزیـد او را چـو از اقـطـاب یـافــت مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

پـیـش او بنشست می پرسید حـال یافتش درویش و هم صاحب عـیال

گفت: عزم تو کجـا؟ ای بــایــزیــــد! رخت غربت را کجا خـواهـی کـشید

گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه گـفـت: هین با خود چه داری زادره

گفت: دارم از درم نــقــره دویست نک ببسته سست برگوشه ردی است

گفت: طوفی کن بگردم هـفت بار ویــن نـکـوتـر از طــواف حـــج شـمـار

وآن درمها پیش من نــه ای جـواد دان کـه کـردی و شـد حـاصـل مـراد

عمـر کردی، عـمر بـاقـی یـافـتـی صـاف گـشـتـی بـر صـفـا بـشـتـافـتـی

حق آن حقی که جانت دیده است که مرا بر بیت خود بـــگــزیــده است

کعبه هر چندی که خانه بر اوست خلقت من نـیـز خــانــه سـر اوسـت

تـا بـکـرد آن خانه را در وی نــرفـت ونـدریـن خـانـه بـجـز آن حــی نــرفـت

چـون مـرا دیـدی خــدا را دیده ای گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـردیـده ای

خدمت من طاعت و حمد خداست تـا نپنداری که حق از من جـداســت

چـشـم نـیـکـو بـاز کـن در من نگر تـا بـبـیـنی نور حق اندر بــــشــــر

کعبه را یک بار "بیتی" گفت یــــار گـفـت: (یا عبدی) مرا هفتاد بـــار

بـایـزیـدا کـعـبـه را دریـــــافـــتــی صـــد بها و عــز و صـــد فـر یافـتـی

بایزید آن نکتـه ها را گوش داشت هـمچـو زرین حلقه ای در گوش داشت

جنید نهاوندی (بغدادی) عارف بزرگ ایرانی در قرن سوم هجری درباره بایزید بسطامی گفته است:

بایزید در میان ما چون جبرئیل است، در میان ملائکه، و هم او گفته است: نهایت میدان جمله روندگان که بتوحید روانند، بدایت میدان این خراسانی است جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دلیل بر این سخن آنست که بایزید میگوید: دویست سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد.

شیخ ابو سعید ابوالخیر عارف مشهور ایرانی قرن پنجم هجری درباره بایزید چنین گفته است:

مژده هزار عالم از بایزید پر می بینم و بایزید در میانه نبینم. یعنی آنچه بایزید است در حق محو است.

یوگنی ادواردویچ برتلس روسی درباره بایزید بسطامی مینویسد:

ابویزید(بایزید) طیفور ابن عیسی بن آدم سروشان بسطامی یکی از متفکران تصوف که در نوع خود بی همتا بود به این نتیجه رسیده بود که (یگانه هستی واقعی، خداست) و راه رسیدن به میدان توحید، تجلی ظاهری عبادت و انجام فرایض و غیره نبوده، بلکه فرو رفتن در اندیشه، موجودیت "فردی=من" انسان بطور کامل محو و ناپدید می گردد و سعادت فراموشی وجود و سلب هرگونه حرکت نفسانی (فردی=من) دست میدهد و به کل هستی اعم از اجتماعی و یا روحانی می پیوندد.

درباره زندگی او نیز اطلاعات ما اندک است و همینقدر می دانیم که در معرض حملات نمایندگان مذهب رسمی بوده و چند بار نیز از زادگاهش رانده شده است.

یک اثر بسیار جالب ادبی بنام شطحیات (سخنان حکیمانه در وجد) با نام بایزید وابستگی دارد که در معرض شدیدترین حملات دین یاران قرار گرفته بود. تصور میرود که همین سخنان حکیمانه، انگیزه پیدا شدن هاله یی از کفر برای مولف خود بوده است. این اثر بطور کامل تا زمان ما نرسیده و آنچه در دست داریم، قطعاتی است پراکنده با تفسیر جنید که تلاش ورزیده اثبات کند که در آنها مطلبی مغایر با اسلام نیست. یکی از این قطعات چنین است:

« مرا در بر گرفت و پیش خود بنشاند. گفت ای بایزید، خلق من دوست دارند که تو را ببینند! گفتم: بیارای مرا به وحدانیت و درپوش مرا یگانگی تو و به احدیتم رسان تا خلق تو چون مرا بینند، تو را بینند، آنجا تو باشی نه من.»

در قطعه دیگری گفته میشود « در وحدانیت مرغی شدم، جسم از احدیت و جناح از دیمومیت. در هوای بی کیفیت چند سال بپریدم تا در هوایی شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا می پریدم تا در میادین از لیت رفتم. درخت احدیت دیدم: بیخ در زمین داشت و فروغ در هوای ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نیک بنگریستم، آن همه فریبنده در فریبندی بود.»

بدون اشاره به سایر سخنان حکیمانه بایزید و بدون تحلیل جامع اهمیت احتمالی آن تنها متذکر میشویم که ندای بایزید " سبحانی، سبحانی، ما اعظم شأنی سبحان " (سبحان مراست، سبحان مراست، وه چه بزرگ جایگاهی است مرا) گویا بیش از هر چه مایه برانگیخته شدن خشم علیه بایزید شده باشد و برای درک علت این خشم باید در نظر داشت که واژه سبحان تنها میتواند در مورد خدا به کار رود. از این ندا چنین استنباط شده بود که بایزید ادعای الوهیت کرده و در نتیجه همپایه فرعون شده است. که بنا به نوشته کتاب آسمانی در ازای چنین ادعا و خیره سری به عذابی صعب دچار گردید. جنید هنگام تفسیر این سخنان حکیمانه، در آنها موردی که مغایر با دین باشد نمی یابد و در تفسیر او از این سخنان تنها یک مطلب استنباط میشود که بایزید غرق در ستایش توحید، وجود خود را از یاد برده و ندای سبحانی او را نباید به شخص وی، بلکه به خدا منسوب داشت، که کلماتش را بایزید بدون اختیار ادا کرده است."

میگویند وقتی یک تن از علماء بر کلام بایزید اعتراض کرد که این سخن با علم موافق نیست، بایزید گفت: این سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسیده است. به یک فقیه دیگر که از وی پرسید علم خود را از کی و از کجا گرفته ای؟ پاسخ داد از اعطای ایزدی؛ در یک مجلس که وی حاضر بود گفته شد: فلانی روایت از فلان می کند و فلان از بهمان. بایزید گفت مسکینانند مرده از مرده علم گرفته اند و ما علم خویش از آن زنده گرفته ایم که نمی میرد. یکی از مخالفان بایزید که در بسطام میزیست و در همه جا خود را از بایزید برتر میشمرد، داود زاهد بود که خطیب جرجان نیز شد و اعقاب او تا قرنها بعد در بسطام باقی بودند.

فقیه دیگر که در جوار بایزید می زیست، مردم را از ملاقات وی تحذیر می کرد و میگفت: از صحبت هوسناکی که خود رسم طهارت را درست نمی داند چه بهره می برید؟ در بسطام به روزگار بایزید تعداد زرتشتیان هنوز بسیار بود و زهد بایزید و عشقی که وی به خدا و دین نشان می داد می بایست تأثیر جالبی در چنان محیط کرده باشد. بایزید با زرتشتیان بسیار محبت می کرد، بطوری که نوشته اند زرتشتی ایی با وی همسایه بود. یکشب کودک وی میگریست و در خانه شان چراغ نبود. شیخ چراغ خویش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گریه طفل غایب بود از این مایه شفقت بایزید با شوهر به اعجاب و نحسین یاد کرد. همین مایه شفت بایزید این خانواده زرتشتی را سرانجام به اسلام رهنمون شد.

یک بار نیز بایزید به نماز میرفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمین گل شده بود. بایزید پایش لغزید دست به دیوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در این باره فکر کرد و با خود اندیشید که بهتر است از خداوند دیوار بحلی بخواهم و این از رفتن به مسجد فوری تر است. درباره مالک دیوار پرسید، گفتند: زرتشتی است. رفت و از وی اجازت خواست و حلالی. مرد حیرت کرد و می گویند از تأثیر این مایه دقت در امانت بایزید، مسلمانی گزید. در واقع همین مایه دقت و احتیاط بایزید، و زهد و ریاضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وی به به اعجاب و تحسین وامیداشت. عامه مسلمانان به این زاهد به ظاهر امی بیش از فقها و مشایخ اعتقاد می ورزیدند و زرتشتیان بسطام درباره وی چنان معتقد بودند که وقتی یکی شان را گفتند چرا مسلمان نشوی؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بایزید دارد، من طاقت آن را ندارم، و اگر آنست که شما بکار میدارید، طالب آن نیستم.

بایزید در مورد دیگر می گوید: « من چون بحری ژرفم که نه آغازی دارم نه پایانی »، کسی از او پرسید عرش چیست؟ پاسخ داد: من. گفت: کرسی چیست؟ گفت: من، و به همین سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من، و اینچنین با پیامبران و فرشتگان اتخاذ هویت کرد و چون سئوال کننده را متعجب دید، توضیح داد: « هر آنکس در خدا فانی شود و حقیقت را فراچنگ آورد؛ او خود همه حق خواهد شد. چون او نماینده خدا، خویشتن را در خویش میبیند».



اظهار نظر شمس تبریزی درباره بایزید بسطامی

راجع به انقلاب و آشفتگی مولانا جلال الدین رومی، افلاکی روایت کرده که روزی مولانا در حالی که از مدرسه پنبه فروشان قونیه بیرون آمده و بر استری سوار شده باتفاق جماعتی از طلاب علم میگذشت، شمس تبریزی به او برخورد پرسید: بایزید بسطامی بزرگتر است یا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: این چه سئوال است؟ محمد خاتم پیغمبران است، چگونه میتوان بایزید را با او مقایسه کرد. شمس الدین تبریزی گفت: پس چرا پیغمبر میفرماید (ما عرفناک حق معرفتک) و بایزید بسطامی میگوید (سبحانی ما اعظم شأنی)؛ مولانا بطوری آشفته شد که از استر بیفتاد و مدهوش شد، چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره ای با او خلوت داشت.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

فرخی یزدی

4 خرداد 88 02:00 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: زندگی نامه وتاریخ ،
زندگینامه
محمد فرخی یزدی در سال 1267 شمسی مصادف با 1306ه.ق در یزد چشم به جهان گشود و علوم مقدماتی را در آن شهر فرا گرفت. فرخی از همان كودكی رنج و سختی را حس كرد و از نزدیك، سختی و رنج اطرافیان خود را دید و بر اثر این رنجها بود كه روحیه انقلابی در وی پدیدار گردید و چون ذوق سرشاری به شعر داشت افكار انقلابی خود را به نظم كشید. فرخی در اوایل پیدایش مشروطیت و تشكیل حزب دموكرات ایران از دموكرات خواهان یزد گردید و در نتیجه سرودن اشعار انقلابی حاكم یزد دستور داد دهان او را با نخ و سوزن بدوزند و این نمونه ای از جنایتكاری های دوران استبداد بود. او در سال 1328 ه. ق به تهران آمد و به فعالیتهای خود ادامه داد و اشعار و مقالات انقلابی در جراید منتشر ساخت. او در جنگ جهانی اول به بغداد و كربلا رفت و چون تحت تعقیب انگلیسیان قرار گرفت پیاده از بیراهه به شهر موصل رفت و از آنجا به ایران آمد و مورد حمله تزارها قرار گرفت. اما از این حمله جان سالم به در برد.



فرخی در دوره نخست وزیری وثوق الدوله به علت مخالفت با قرارداد 1919 میلادی به زندان افتاد و سه ماه را در آنجا گذرانید. پس از آزادی در سال 1340 ه. ق روزنامه طوفان را منتشر ساخت و با نشر مقالات انتقادی به آگاهی و بیداری مردم كمك فراوانی كرد. فرخی در جشن دهمین سالگرد انقلاب اكتبر شوروی در سال 1927 میلادی بنا به دعوت دولت اتحاد جماهیر شوروی به اتفاق چند تن به آن كشور رفت و چند روزی در آنجا گذراند و بعد از بازگشت به ایران سفرنامه خود را در روزنامه طوفان نوشت و چون مقالاتش بر خلاف تمایل دولت بود روزنامه اش توقیف و سفرنامه اش ناتمام ماند.

فرخی در دوره هفتم مجلس شورای ملی از طرف مردم یزد به نمایندگی مجلس انتخاب شد ولی در نتیجه ناخشنودی مأمورین دولتی مجبور به مهاجرت به برلین شد. بعدها هیچوقت كار خود را به عنوان شاعر و روز نامه نگار كنار نگذاشت و به زودی جزو هیأت نویسندگان نشریه پیكار شد كه در آنجا به راه افتاده بود. بعد از مدتی رسماً به او اجازه داده شد كه به تهران بازگردد ولی كمی بعد از آن به اتهام توهین به خانواده سلطنتی دستگیر شد و به زندان افتاد و سرانجام در 25 مهر ماه سال 1318 شمسی به دستور رضاشاه در زندان شهربانی به وسیله آمپول هوا كشته شد كه از مدفنش نیز اطلاع دقیقی در دست نیست.





ویژگی سخن
فرخی یزدی از بزرگترین شاعران غزلسرای عصر خود بود. غزلیات سیاسی وی در ادبیات فارسی بی نظیر است. با اینكه او از تحصیلات عالیه بی بهره بود ولیكن شعر او بسیار پیچیده و محكم تر از اشعار معاصرینش است. اشعار فرخی دارای مفهومی جدی و قاطع است كه معتقد به آرمانی است كه حاضر است به خاطر آن خود را قربانی سازد. افكار و عقایدش متمایل به سوسیالیست بود و در جبهه چپ سوسیالیستهای دموكرات فعالیت می كرد. او در اشعارش هرگز از شورانیدن ملت علیه تمام نیروهایی كه مردم را در استثمار داشتند فرو گذاری نكرد. او از لحاظ قالب شعری هوادار شعر قدیم بود و همین عامل یكی از دلایل مشهور شدن اشعار او شد. او در اشعارش به شدت از طبقات محروم جامعه دفاع می كرد و به طور كلی باید گفت كه سخن و شعر فرخی در فرمی كلاسیك و دارای مفهومی انقلابی و مدافع حقوق رنجبران می باشد.





معرفی آثار
از او دیوان اشعاری باقی مانده كه در قالبهای مختلف شعری عقاید خود را یبان كرده است.



گزیده ای از اشعار
ای كه پرسی تا به كی در بند دربندیم ما تا كه آزادی بود دربند دربندیم ما
خوار وزار وبیكس وبی خانمان و دربدر با وجود این همه غم شاد وخرسندیم ما
جای ما در گوشه صحرا بود مانند كوه گوشه گیر وسربلندوسخت پیوندیم ما
در گلستان جهان چون غنچه های صبحدم با درون پر ز خون در حال لبخندیم ما
مادر ایران نشد از مرد زاییدن عقیم زان زن فرخنده را فرزانه فرزندیم ما
ارتقاع ما میسر می شود با سوختن بر فراز مجمر گیتی چو اسفندیم ما
گر نمی آمد چنین روزی كجا دانند حق در میان همگنان بی مثل و مانندیم ما

كشتی ما راخدایا ناخدا از هم شكست با وجود آنكه كشتی را خداوندیم ما

در جهان كهنه ماند نام ما و فرخی چون ز ایجاد غزل طرح نو افكندیم ما





آزادی

آن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تكفیر صنف ارتجاعی باز

حمله می كند دایم بر بنای آزادی

در محیط طوفانزای ماهرانه در جنگ است

ناخدای استبداد با خدای آزادی

و این محبت را گر كنی ز خون رنگین

می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می كند در این محفل

دل نثار استقلال جان فدای آزادی





افسانه شیرین

شب كه در بستم دست از می نابش
چرخ اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

دیدی آن ترك خطا دشمن جان بود مرا

گر چه عمری به خطا دوست خطابش كردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم كه خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افكند و آبش كردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و خوابش كردم

زندگی كردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

احمد محمود

4 خرداد 88 01:59 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: زندگی نامه وتاریخ ،
زندگی نامه

احمد محمود (اعطا)، چهارم دی‌ماه سال 1310 از پدر و مادری دزفولی در اهواز متولد شد. او در آغاز کار خود نیز به مطالعه در زندگى مردمان کارگر و روستایى جنوب پرداخت و بارها مشاغل مختلفى را در میان این مردم تجربه کرد. احمد محمود آثار مهم خود را با استعانت و توجه به روزگار همین مردم نوشت و نخستین داستان هاى کوتاه خود را بین سال هاى ۳۳ تا ۳۶ در مجلاتى مانند امید ایران منتشر کرد. وی پس از سپری کردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش، به دانشکده‌ی افسری ارتش راه یافت؛ اما ازجمله تعداد زیاد دانشجویان دانشکده‌ی افسری بود که پس از کودتای ننگین 18 مردادماه سال 1332 بازداشت و سپس، بخش‌بخش آزاد شدند؛ درحالی‌که تنها 13 نفر از آنان در زندان باقی ماندند.

احمد اعطا، یکی از این دانشجویان بود که نه توبه‌نامه‌ای امضا کرد و نه به هیچ‌گونه هم‌کاری با رژیم کودتا تن داد. به همین دلیل، مدت زیادی را در سیاه‌چاله‌های رژیم پهلوی به‌سر برد که گویا مشکل ریوی او که درنهایت به مرگش منجر شد، یادگار همان دوران بوده است.

وی سپس مدتی را هم در جزیره‌های خلیج فارس (ازجمله بندر لنگه)، در تبعید به‌سر برد. تا آن‌که پس از مدتی مشغول به‌کار بودن در واحدهای صنعتی تولیدی، نخستین اثرش را در سال 1336 (مجموعه داستان ”مول”) منتشر کرد و تا پایان زندگی خود به داستان‌نویسی پرداخت. البته او پیش از مول، انتشار آثارش را در مطبوعات آن دوره، با چاپ داستان کوتاه ”صب میشه” در سال 1333 آغاز کرده بود.

این داستان‌نویس، پس از گذراندن مدت طولانی ابتلا به مشکلات تنفسی و ریوی، آخر بار، از اول دی‌ماه جاری در یکی از بیمارستان‌ها تهران بستری شد و پس از هشت روز زندگی کردن در حالت اغما (از بامدادان روز پنجم)، زندگی ابدی خود را از صبح روز دوازدهم مهرماه سال 1381 آغاز کرد.

محمود در اواخر عمر به دلیل بیمارى تنفسى با مشکلاتى روبه رو بود و همین بیمارى قلب وى را از کار انداخت. احمد محمود نماینده نسل آرمان خواهى بود که شور و اشتیاق خود براى زندگى بهتر را فریاد زدند. او نویسنده مهم روزهاى بعد از کودتاى ۳۲ است و همین ویژگى رمان هاى وى را از نظر اجتماعى پراهمیت مى کند. احمد محمود در پاییز سال ۸۱ از میان ما رفت و پیکرش در گورستان امامزاده طاهر کرج و در کنار بزرگانى چون گلشیرى و شاملو به خاک سپرده شد.





آثار

رمان ها

همسایه‌ها (1353)

داستان یک شهر (1358)

زمین سوخته (1361)

دیدار (1369)

مدار صفردرجه (1372)

درخت انجیر معابد (1379)

آدم‌ زنده

مجموعه‌داستان‌ها:

مول (1336)

دریا هنوز آرام است (1339)

بیهودگی (1341)زائری زیر باران (1346)

غریبه‌ها (غربتی‌ها) و پسرک بومی (1350)

قصه‌ی آشنا (1370)

از مسافر تا تب خیال (1371)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تاجرو ماهیگیر

30 فروردین 88 03:27 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: داستانهای كوتاه ،
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهیگیر: مدت خیلی کمی.



تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی
و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت
میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم
لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!

ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تصمیم گرفت زنده بماند

30 فروردین 88 03:26 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: داستانهای كوتاه ،
مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

راز موفقیت شعبده بازی

30 فروردین 88 03:26 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: داستانهای كوتاه ،
در کافه دو شعبده باز بر نامه اجرا می کردند.که یکی موفق بود و دیگری طرفدار چندانی نداشت...
روزی شعبده باز نا موفق از آن دیگری پرسید چه رازی است که تماشاچیان تو را دوست دارند در حالی که تو اذعان داری کار من حرفه ای تر است...
شعبده باز موفق گفت از تو سوالی دارم احساست نسبت به کسانی که شبها دورت جمع میشوند وبه کارهایت چشم می دوزند چیست؟
گفت..به انها احساسی ندارم فکر می کنم عده ای بیکار و پولدار دورمن جمع می شوند و من مجبورم برای چندر غاز انها را بخندانم..
شعبده باز موفق گفت اما می دانی احساس من نسبت به تماشاچیان چیست؟ دائما به خود می گویم اگر این ادمهای نازنین پولشان را صرف شنیدن مزخرفات من نمی کردند چه اتفاقی می افتاد.. با این طرز فکر خود را مدیون انها احساس می کنم و در نتیجه همه شان را دوست دارم و چون این علاقه صمیمانه است بر دل انها نیزمینشیند ..واین راز موفقیت من است.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قلب كوچكم را به چه كسی بدهم؟

30 فروردین 88 03:25 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: داستانهای كوتاه ،
من قلب كوچولویی دارم. خیلی كوچولو. خیلی خیلی كوچولو...مادر بزرگم می گوید: قلب آدم نباید خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می كند. برای همین هم مدتی است فكر میكنم این قلب كوچولو را به چه كسی باید بدهم. یعنی، راستش ، چطور بگوبم؟ دلم می خواهد تمام تمام این قلب كوچولو را مثل یك خانه قشنگ كوچولو به كسی بدهم كه خیلی خیلی دوستش دارم.. یا... نمی دانم... كسی كه خیلی خوب است. كسی كه واقعا حقش است توی قلب كوچولو و تمیز من خانه داشته باشد. خب راست می گویم دیگر. نه؟ پدرم می گوید: قلب، مهمان خانه نیست كه آدمها بیایند، دوسه ساعت یا دوسه روزی توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه گنجشك نیست كه در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد... قلب، راستش نمی دانم چیست، اما این را می دانم كه فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است برای همیشه...
خب ... بعد از مدتها فكر كردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را . تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این كاررا هم كردم...اما ... اما وقتی به قلبم نگاه كردم دیدم، با این كه مادر خوبم توی قلبم جاگرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده... خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می رسید و قلبم را به هردو تا شون می دادم. به پدرم و مادرم. پس همین كار را كردم. بعدش می دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه كردم و دیدم كه باز هم، توی قلبم، مقداری جلی خالی مانده. فورا تصمیم گرفتم آن گوشه خالی قلبم را بدهم به چند نفر. چند نفر كه خیلی دوستشان داشتم. و این كاررا كردم. برادر بزرگم، خواهر كوچیكم، پدربزرگم، مادربزرگم، یك دایی مهربان و یك عموی خوش اخلاقم راهم توی قلبم جا دادم... فكركردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم توی قلبی به این كوچكی، مگر می شود؟ اما وقتی نگاه كردم، خداجان! می دانید چی دیدم؟ دیدم كه همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفته اند. درست نصف با این كه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می گفتند و می خندیدند. و هیچ گله ای هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا می دهم، سعی كردم این عموی پدرم راهم ببرم توی قلبم و یك گوشه بهش جابدهم...اما... جانگرفت... هرچی كردم جا نگرفت...دلم هم سوخت... اما چكاركنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من كه نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش هر وقت كه خودش هم، با زحمت و فشار، جا می گرفت، صندوق بزرگ پولهایش بیرون می ماند و او، دوان دوان از قلبم می آمد بیرون تا صندوق را بردارد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پول

30 فروردین 88 03:24 ب.ظ

نویسنده : امین شهپری
ارسال شده در: داستانهای كوتاه ،
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 88 1 2 3 4 5 6 7 ...